امروز که محتاج توام جای تو خالیست
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
با توجه به اینکه سفر هام به ایران داره زیاد میشه و دوست دارم هر ۳ ماه یک بار بروم ایران، همه اش دنبال اینم که ببینم بلیط ارزان میشه از کجا گرفت.
فکر کنم ارزان ترین بلیطی که پیدا کردم با آژانس هوایی آذربایجان هست که حدود ۳۵۰ پوند از لندن هست! ولی یکسری بدیها این داره که مانع میشه که من بلیط بگیرم:
۱- فقط چهارشنبه ها از لندن پرواز داره
۲ - پروازش ساعت ۱۰ صبح هیت
۳- پرواز هاش از فرودگاه gatwick هست!
البته واسه کسانی که توی لندن زندگی می کنند، خیلی خوبه به نظر من در مقایسه با ایران ایر و بیریتیش ایروی! (این هم یکی از ۱۰۰۰ هزاران بدی در زندگی دراسکاتلند)
بگذریم، خلاصه اینور و اون ور سرچ می کنی تا ببینی کجا میشه بلیط ارزون پیدا کرد! وقتی یه بلیط مناسب پیدا می کنی دوباره از خودت می پرسی با ایران ایر برم یا با این یکی! انهایی که با ایران ایر سفر می کنند می دانند چی می گم:
- بزرگترین هواپیمایی که می توانستند را پیدا کردند (فکر کنم یه ۱۲۰ سال اش بیشتر باشه) و حدوده ۱۰۰۰۰۰ نفر هم ظرفیت داره! چون وقتی صف check-in رو می بینی فکر می کنی که پرواز ماله فرداست نه امروز !
- سوار هواپیما که می شی صدای دعوا و داد میاد که آقا/خانم اینجا ماله چمدان منه نه ماله شما ! شما از ترس اینکه کسی بهت بپره، چمدان ات رو می ذاری زیر پات!
- هنوز نشستی که یکی میاد میگه ببخشید میشه شما جاتون را با فلانی عوض کنید ؟ من می خوام پیش خالم بشینم و عمه ام می خواهد پیش شوهرش بشینه و بچه ام می خواهد کنار باباش بشینه و چه می دانم یکی از این بهونه ها!
- بعد از ۵ ساعت تاخیر که همه سوار شدند و صندلی هاشون را پیدا کردند و دعوا ها خوابید، نوبت شکلات میرسه!
- دقت کردید تنها هواپیمایی که اول وقتی سوار می شی شکلات میده، فقط هواپیمایی های ایرانه! ایول ! یکی از اون آیدین های که وقتی میذاری توی دهن یاد ایران میافتی، نمیدانی چی بگی، اصلا نمی توانی حرف بزنی چون سعی می کنی زودی توی دهن بشکنیش و زودی قورتش بدی !
- بعد صدای شیرین فارسی خلبان که داره میگه پرواز یه چند ساعت تاخیر داره! اینجاس که جک های ایرانی شروع میشه! «دارن باد چرخ هاش را چک می کنند»! «نه مثل اینکه از موتور داره روغن می چکه»! «کارت بنزین اش را جا گذاشته، رفته آزاد بنزین بخره» «خلبان یادش رفته به خانم اش زنگ بزنه بگه ساعت چند می رسه»!
- اینجاس که دیگه صدای بچه ها بلند میشه، انگار ۵۰ درصد این هواپیما بچه های زیر یکسال هست! صدای جیق و گریه همه این هوای گرفته داخل هواپیما را پر کنه!
- یه چیز جالب دیگه هم اینکه تا هواپیما بلند میشه، همه بلند می شند راه می روند ! یکی بچه بغل، یه پیر زن دست به زانو، چهار تا بچه ۶-۹ ساله که دارن قایک موشک بازی می کنند! خلاصه واسه خودش دنیایی !
با همه این حرف ها، آدم هر وقت یه بلیط ارزون گیرش میاد، با خودش میگه با این یکی برم یا برم زنگ بزنم ایران ایر ؟ نمی دانم چیه، شاید بخاطر جوجه کباب های هست که موقع شام می دهند، یا شاید هم بخاط همه اون چیز هایی که اون بالا گفتم!
چند نفر توی شرکت بچه دار شدند، دیروز سر ناهار داشتند درباره بچه هاشون صحبت می کردند. که اون چقدر می خوابه، اون یکی چقدر جیغ میزنه، اون چی کار می کنه، اون یکی چی کار نمی کنه! همه چیز باعث می شه به آن دوران فکر کنم، به اون فکر کنم، به حرف های که زدیم، به حرف های که وقت اش نشد بزنیم.
میشه یکی بهش بگه دلم براش تنگه!
طبق آخرین تخمین در جولای ۲۰۰۷ جمعیت زمین ۶،۶۰۲،۲۲۴،۱۷۵ نفره! شما ها که تنهایید باورتون میشه ؟
واسع تعطیلات کریسمس و نیویر که رفته بودم ایران، یهو تصمیم گرفتم که چشمام رو عمل کنم. توی کلنیک آبان اصفهان عمل کردم. من و یک پسر دیگه قرار بود PRK انجام بدیم با یه دکتر. وقتی لیز را روشن می کنند و کار خودش رو شروع می کنه بوی سوختن بافت های چشم را می توانی حس کنی. دلم برا پسره سوخت که بعد از من بود چون آنجا نشسته بود و من رو تماشا می کرد که هر چند دقیقه پاهام ۱۰ متر می رفت بالا! کل عمل فکر کنم ۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. وقتی از اتاق عمل آمدم بیرون، دو نفر دیگه منتظر بودند برند داخل، چنان با نگاه مظلومانه به آدم نگاه می کردند انگار می خواند اعدامشون کنند! این عینک چه بلاها که سر آدم نمیاره! ۳ شب با آی بو پروقین خوابیدم.
اینجا رفتم دکتر، میگه قبلا نزدیک بین بودی؟
- آره
حالا دوربین شدی! :-)
تابستان همون سال که دبیرستان تموم شد (در سن ۱۷ سالگی) گفتم واسه اینکه پول دانشگاه رو بدم، باس خوب تابستان هم کار کنم. واسه حدوده یک ۳ ماه توی یک کارخانه بسته بندی ماهی کار کردم. ماهی دودی شده که توی فریزر بودند رو توی دستگاه می گذاشتیم و مثل فبل از اون طرف بسته بندی می شد و می آمد بیرون. توی قسمتی که ما بودیم فکر کنم درجه هوای زیر صفر بود، چون همه ماهی رو باس یخ زده نگه می داشتند. ان سال فکر کنم مجبور شدن ۲ تا شلوار لی و چند تا پیراهن به دلیل بوی گند ماهی بندازم بیرون.
یه پیر زن روسی هم آنجا بود، یه چند تا ایرانی هم آنجا بودند. یه روز این پیر زن به من گفت چطوری به فارسی می گی: چطوری؟ من گفتم: خرٍ من شو. جاتون خالی، دیگه بقیه اش رو نگم!
۱۷ سالگی شروع به کار کردم، توی یه کارخانه که غذا های بسته بندی درست می کرد. من توی قسمت بسته بندایش کار می کردم. توی این کارخانه ۳ تا ماشین بسته بندی داشتیم. بیشتر چیزهای که درست می کردند، pie بود. نمی دانم دقیقا به فارسی چی میشه ولی یه چیزی مثلا شبیه کلوچه ولی خیلی بزرگتر، توی سایزهای مختلف که داخلش می توانست همه چیز باشه، گوشت، مرغ و یا حتی ماکارونی! اون اول خط چند نفر این pie هارو می گذاشتند و از اون طرف دستگاه بسته بندی شده می امد بیرون. واسه هر ماشین هم یه سرکارگر بود که ماشین رو درست می کرد و اماده می کرد واسه مرحله بعدی و یا اگه خراب می شود درست اش می کرد. من همیشه نگاه می کردم ببینم چی کار می کنه، هر از چند گاهی هم هی سوال می کردم و بعضی اوقات هم جواب می گرفتم ! یه روز هیچ کدام از این سرکارگر ها نیومدند سرکار، فکر کنم مریض بودند ۲ تاشون، آخر هفته ها هم همیشه فقط ۲ تا ماشین کار می کرد. رییس مسئول اون روز آمد و به ما گفت که شاید امروز نشه کاری کرد. من پیشنهار کردم که من شاید بتوانم راش بندازم. خلاصه اون روز تمام سفارش ها رو انجام دادیم. یکی از پیر زن های که آنجا کار می کرد به مسئول انجا گفت : این پسره داره حقوق یه کارگر ساده رو می گیره، اینجوری که انصاف نیست. یه هفته بعد یه نامه از کارخانه آمد دستم که از این به بعد حقوق ات به سرکارگری افزایش پیدا کرده. بگذریم از اینکه هفته ای بعد همه سرکارگرهای ۴۰ و ۵۰ ساله با چشم چپ بهم نگاه می کردند.
- چند سالت هست ؟
بهم می خوره چند سالم باشه ؟
- ام م م، ۲۸ ؟
چی چی ؟ ۲۸ ؟ جدی میگی ؟
-آره، مگه چند سالته ؟
۲۳ ؟
- برو، اصلا بهت نمی خوره!
از ۱۰-۱۵ نفر روی دکل پرسیدم، میانگین سن ام آمد ۲۷ سال ! زندگی تنهایی این بالا ها رو سرت میاره، زودی قیافت ات رو پیر می کنه!
من ۲۷ سالم شده، چطوره ؟ تفاوت سن رفت یهو بالا !
از این کله گنده ها بود که روی کت و شلوارش سنجاق سینه پرچم ایران رو زده و خیلی چهار شانه راه می ره انگار نصف جهان جز اموال خانوادگی اشون هست!
- معدل ات چند شد ؟
اینجا فوق معدل نداره !
- لیسانس ات چی بود ؟
من لیسانس نخوندم، چهار ساله فوق خواندم!
- مگه میشه ؟ چطوری ؟
آره میشه، تابستان ها واحد گرفتم (توی دلم: آخه اینم سوال هست ؟ اگه نمی شد که من نمی گرفتم ؟ ببخشید جدی شما .... ؟)
- همه دارن می آن اینجا، تو می خواهی برگردی ایران چی کار کنی ؟
...
جواب این سوال رو چی بدم ؟ وقتی یکی از کله گنده های مملکت این حرف رو می زنه به من، من برگردم ایران !؟