حس کردم اسمم را بلند گفت تا بشنوم. هر چند لازم نبود خودم حس می کنم رفتارهاشون تغییر کرده! یه جورایی تقصیر خودم هم هست، از همون اول یه جورایی می دانستم اینطوری می شه ! هی به خودم می گم موقتیه، می گذره، تمام میشه یه روزی ... ! جدی تا کجا؟ به کجا می خوام برسم ؟ به چی می خوام برسم ؟

این چند هفته فکر کنم خیلی ناراحت اش کردم، ولی خودم هم دیگه نمی دانستم نمی دانم چی کار کنم! گفت دست هاش هنوز درد می کنه! از خودم بدم آمد. اینجا را می خوانی نه؟ اگه آره :-*

همین طور در این باره در کلیک آنلاین :
در بین نوشته های قبلی در این باره :
2006, 12, 18 - ...
2004, 04, 01 - اين يادداشت را تو نخوان
2004, 03, 17 - کيهان من کجايي ؟!
2004, 02, 12 - غربت
2004, 02, 06 - نگذاريد كه آن فاجعه تكرار شود

Excerpt : It’s like walking into darkness, where am I going anyway? Give me your hand, I am lost!
دنبالک
براي فرستادن دنبالک از نشاني زير استفاده کنيد.

http://www.mohammadm.com/cgi-bin/MT-3-2/mt-tb.cgi/333

© 2003-2007 Mohammad M. | Powered by Movable Type