حس کردم اسمم را بلند گفت تا بشنوم. هر چند لازم نبود خودم حس می کنم رفتارهاشون تغییر کرده! یه جورایی تقصیر خودم هم هست، از همون اول یه جورایی می دانستم اینطوری می شه ! هی به خودم می گم موقتیه، می گذره، تمام میشه یه روزی ... ! جدی تا کجا؟ به کجا می خوام برسم ؟ به چی می خوام برسم ؟
این چند هفته فکر کنم خیلی ناراحت اش کردم، ولی خودم هم دیگه نمی دانستم نمی دانم چی کار کنم! گفت دست هاش هنوز درد می کنه! از خودم بدم آمد. اینجا را می خوانی نه؟ اگه آره :-*
۲۳
فوق لیسانس مهندسی مکانیک
مهندس حفاری نفت در دریای شمال
دانشجوی فوق لیسانس مهندسی حفاری نفت (پاره وقت )
اسکاتلند من و اورکات من و یاهو ۳۶۰
ایمیل :
mohammad.mim [at] gmail [dot] com
آدی یاهو
delleman_weblog